نقد تئاتر روی صحنه ی خاتم رشت «آقای اشمیت کیه»

 نمایش بحران هویت انسان مدرن با چاشنی استبداد


۱۴۰۳/۰۵/۲۸ - ۲۰:۲۶ | کد خبر: ۴۶۸۴۴ چاپ

زن که در طول نمایش سعی می کند منطقی تر باشد، از میانه راه تسلیم شرایط شده و قالب جدید خود را می پذیرد، در صحنه ای روی میز شام به همسرش می گوید که نمی داند ماهی ها در انتهای رودخانه چه سرنوشتی برایشان رقم می خورد، شاید برکه ای در آن انتها نصیب شان شود، به هر حال باید رفت و دید که چه می شود، ما ماهی های آزاد نیستیم، با این وجود ژان کلود هویت جدید خود را نمی پذیرد و به نوعی در مقابل این شرایط عصیان می کند.

 نمایش بحران هویت انسان مدرن با چاشنی استبداد

کلانشهر: مهرشاد کیارس-جدیدترین اثر محمد رسائلی و گروه تئاتر جهش، اثری است مشهور به نویسندگی سباستین تیه ری که بارها در ایران و سایر کشورها به اجرا درآمده است، تیه ری برای این نمایشنامه جایزه مولیر فرانسه را در سال ۲۰۰۹ از آن خود کرد.

بهتر بود گروه جهش که گاها خلاقیتهای جالبی در تبلیغات آثار خود دارند، توضیحات نمایش را از سایت کتاب راه کپی نمی کردند و برای سایت فروش بلیط خود، یعنی تیوال نیز محتوای متنی قابل قبولی تولید می کردند.
«آقای اشمیت کیه»، نخستین بار توسط زنده یاد داوود رشیدی در ایران به اجرا درآمد و متن آن به سفارش ایشان، توسط خانم شهلا حائری ترجمه شد.
متن نمایشنامه را می توان با قاطعیت با عناوینی چون، مدرن و فلسفی نشانه گذاری کرد. در منظر اکثر صاحب نظران، مسئله اولیه و اساسی نمایشنامه، بحران هویت انسان مدرن است، با اینحال تأویل های دیگری هم در کنار آن از این متن شده، به عنوان نمونه، آقای (مانی آبادیان) این نمایش را با اضافه کردن موضوع خیانت عشقی، و پرداختن به رابطه پلیس و زن دکتر در شیراز به اجرا درآورد، مجید مژدهی نیز در کنار مسئله بحران هویت، مسئله استبداد و نظام های توتالیتر را توسط دستاویزهایی  پررنگ کرد.

در ادامه به برخی از آنها اشاره خواهم کرد.

دکتر ژان کلود قوچی به همراه همسرش، سر میز شام هستند که تلفن به صدا در می آید، در حالی که آنها هرگز اقدام به خرید اشتراک تلفن ثابت نکرده بودند، از این لحظه به بعد است که همگی هویت قبلی دکتر قوچی را انکار می کنند و او و همسرش را خانم و آقای اشمیت می خوانند،دکتر که در پاریس متخصص چشم بوده، حال خود را با هویتی دیگر در کشور لوکزامبورگ و با شغل دکتر پوست می بیند.

متنی که سباستین تیه ری به نگارش درآورده، اساسا متنی فلسفی است، به جهت روشن شدن بعد فلسفی نمایشنامه اندکی آن را بررسی خواهم کرد.
همانطور که اشاره شد، مسئله بنیادین نمایشنامه، بحران هویتی است، بحرانی که می تواند هر انسانی را با هر طبقه اجتماعی درگیر خود کند، واکاوی نمادپردازی متن به همراه شرح فلسفی آن، کمک شایانی به فهم اثر خواهد کرد.

دکتر قوچی در پاریس، متخصص چشم بود، چشم دریچه ادراک دنیای پیرامون است و بیشترین داده های دریافت شده توسط مغز از جهان پیرامون، از دریچه چشم عبور می کند، اما دکتر اشمیت در لوکزامبورگ، پزشک پوست است، پوست نمادی از پوشش و استعاره ای است از سرپوش گذاشتن بر تغییرات اجباری در شخصیت دکتر، اما دکتر چرا و با چه ایدئولوژی، در برابر این تغییرات مقاومت می کند؟ او حتی پس از اینکه تلاش می کند مانند همسرش، منفعلانه عمل کند و آقای اشمیت شدن را باور کند، در نهایت با اظهار نظر (کارن) پسر سیاه پوست خود مواجه می شود مبنی بر اینکه او موجودی حقیر و خالی از هرگونه ارزش های انسانی است، دکتر قوچی پس از این اظهار نظر خودکشی می کند...

مفهوم سوژه و اُبژه که از اساسی ترین مفاهیم فلسفه مدرن است از رنه دکارت آغاز شد، هر چند قبل از او نیز تعابیر مختلفی از آن در بین اندیشمندان رایج بود، بطور خلاصه ابژه همان امر، شئ یا چیزی است که عمل روی آن انجام می گیرد و سوژه، انجام دهنده و فاعل آن است.1*
بر همین اساس هویت هر فرد متعلق به خود اوست...

دکارت دو جوهر اساسی را برای انسان تعریف کرد، جوهر خردورزی و جوهر جسمی؛ جوهر خردورزی و تفکر در مرتبه بالاتری از بعد مادی قرار می گیرد، بر این اساس، دکارت انسان را آن چیزی می دانست که می اندیشد، بنابر این فلسفه، دکارت اعتقاد داشت که عقل انسانی قادر به شناسایی تمام موجودیت جهان هستی است. 2*
در ادامه فلسفه انسان شناسی، ایمانوئل کانت، انسان را تشکیل شده از دو بخش «عقل» و «خواهش های انسانی» می دانست. کانت در تلاش برای برطرف سازی بحران مابعدالطبیعه بود، به این معنی که انسان مدرن بلاتکلیف بین علم روز و معنویت قرار گرفته و باید مسئله معنویت را توضیح داد.
کانت به طور مشخص معتقد بود، علم و آگاهی، تجربه ای است که توسط ذهن پرورش یافته و ما از دنیا چیزی به یقین نمی دانیم و تنها وجود دنیاست که یقین است.
کانت پیرامون مبحث هویت می گوید« شأن راستین انسان را باید از درون خود او برداشت کرد و نمی توان آن را بصورت تصنعی ساخت»
طبق نظریات کانت، انسان تنها می تواند به وسیله عقل خود، موجودیت و هویت خویش را درک کند، به این خاطر است که دکتر سعی می کند رفتارها و اطلاعات اشمیت را یادداشت کند...

بر همین اساس است که روانشناس با قاطعیت به دکتر قوچی می گوید خیلی ها هویت خود را پنهان و تغییر می دهند، پس تو هم می توانی.

بنابراین تغییر در دریافت از چگونگی خود و جهان اطراف مساوی است با تغییر در هویت شخصی...
زن که در طول نمایش سعی می کند منطقی تر باشد، از میانه راه تسلیم شرایط شده و قالب جدید خود را می پذیرد، در صحنه ای روی میز شام به همسرش می گوید که نمی داند ماهی ها در انتهای رودخانه چه سرنوشتی برایشان رقم می خورد، شاید برکه ای در آن انتها نصیب شان شود، به هر حال باید رفت و دید که چه می شود، ما ماهی های آزاد نیستیم، با این وجود ژان کلود هویت جدید خود را نمی پذیرد و به نوعی در مقابل این شرایط عصیان می کند.
اما چگونه است که سباستین تیه ری، در مقام نویسنده ، کاراکترش را که با توجه به فلسفه آرمان گرایانه ای که برایش ساخته در انتها به این شکل حذف می کند؟! این سوال نیز از منظر فلسفی قابل پاسخ است...
دکتر ژان کلود قوچی، در انتهای نمایش تماسی با نمونه خود در پاریس برقرار می کند و از این موضوع اطمینان حاصل می کند که نمونه کامل تر، انسانی تر و آرمانی تر خود، در پاریس بدون هیچ مشکلی مشغول زندگی کردن است، دکتر قوچی که در ابتدا تصور می کرد دچار بیماری اسکیزوفرنیک 3* شده است حال خود را در یک تناسخ می بیند، تناسخی که هر دو وجه آن زنده هستند، بنابراین دکتر هنگامی که از کامل بودن نسخه اصلی خود اطمینان حاصل می کند و اطلاع از اینکه هویت جدیدش، بسیار متفاوت با آرمان های اخلاقی اش است، تصمیم می گیرد که نسخه ناقص و بی اخلاق خود را از میان بردارد.

نویسنده در نماد پردازی هنرمندانه، تنها تفاوت فیزیکی بین اشمیت و قوچی را سایز کفش آنها می داند، و روانپزشک نیز در صحنه ای به این موضوع اشاره می کند که او تنها اندکی در راه رفتن خطا دارد، سایز کفش، مفهومی زیرلایه ای مبتنی بر این موضوع دارد که اثری که از رد کفش دو کاراکتر و به  طبع آن اثری که بر جهان هستی تحت اختیار خود می گذارند اندکی متفاوت است.
نمایش که ابتدا سر میز شام شروع شده بود، سر همان میز به اتمام می رسد و به نوعی نمادی است از روزمرگی های طبقه متوسط در تمامی جوامع امروزی.
اما مژدهی در مقام دراماتورژ چه خلاقیت ها و تغییراتی در نمابش به وجود آورد؟

همانطور که در ابتدای مطلب اشاره کردم، پر رنگ کردن عنصر استبداد، رویکرد مژدهی برای این اثر بود، جایی که بیش از همه و در اولین مواجه تماشاگر با نمایش صحنه ای سرتاسر فنس کشی شده و یادآور قفسی بزرگ، جلب توجه می کند، در ادامه برخی از عناصر صحنه که در خدمت ایده حکومت استبدادی است را توضیح خواهم داد...

رنگ قرمز تلفن که به عنوان نمادی از ارتباط در دنیای امروزی است، تلفنی که بدون اجازه و ناگهان پیدا می شود و رنگ قرمز آن خطری بزرگ را یادآور می شود، همچنین در ورودی آپارتمان با رنگ قرمز تند، یادآور خطری در پشت آن است،همچنین یکی از کاراکترهای اضافه شده که از خلاقیت دراماتورژ بیرون آمده، کاراکتر سگ است، او در واقع انسانی است که با اشاره دکمه ای تبدیل به سگی گوش به فرمان می شود،بازی کاراکترش تا حد زیادی فضای کار را از یکنواختی بیرون می آورد و نمادپردازی اش کاملا در خدمت ایده سرکوب و نظام توتالیتری است، اینکه این ایده تا چه حد با ایده اصلی نمایشنامه که همان بحران هویت است منطبق می شود را در ادامه اشاره خواهم کرد.

پلت فرم اصلی اثر تغییر هویتی را به نمایش می گذارد که بسیار نرم ولی تاثیرگذار است، اگرچه کاراکتر پلیس ابتدا به نیروی اسلحه متوسل می شود، اما این رفتار خشن با در نظر گرفتن این نکته که تصور بر دزد بودن خانم و آقای قوچی می شود قابل توجیه است، در ادامه شخصیت روانپزشک که بسیار اگزجره و  به عقیده من بی ارتباط با منطق کلی اثر است نیز گاه و بیگاه رفتارهای سرکوبگرانه از خود بروز می دهد به عنوان نمونه  در مقابل جمله «ما آزادیم» که ژان کلود  بیان می کند، فریاد می زند «خیر»...

باید این مسئله را مورد توجه قرار داد که در نمایشنامه اصلی قربانیان خود و بنا به میل شخصی هویت اجاره ای خود را می پذیرند، مثلا زن که خود را در میان انبوهی از افراد می بیند که هویت اولیه او را انکار می کنند، تصمیم می گیرد بنا به گفته خودش، بر خلاف آب شنا نکند و خود را به نوعی به دست تقدیر بسپارد به این امید که در انتهای رودخانه برکه ای پر از آب باشد، اما در  روایت مژدهی، این تنها نیروی سرکوب است که قصد نابودی هویت ها را دارد، هر چند نمی توان نقش سرکوب را در این متن نادیده گرفت اما همچنان پرداختن به مسئله بحران هویتی، بیشتر با آن سازگار است.
شوخی هایی که محمد رسائلی و شاید خود مجید مژدهی برای کار طراحی کردند،با اتمسفر کلی اثر سازگار نیست و برخی بسیار لوس و گاها بی منطق هستند، به عنوان نمونه صحنه پانتومیم بازی و همینطور صحنه تعقیب و گریز برای به دست آوردن کارت شناسایی.


کارن، پسر سیاه پوست دکتر اشمیت، خود به قدر کافی دارای تضاد منطقی است و به عقیده من افراط در تیپ سازی با روح چنین نوشته فلسفه مآبانه ای هماهنگی ندارد و به نظر می رسد ابزاری برای رضایت تماشاگر باشد، کارن در اولین رونمایی کراوات زده، کت و شلوار به تن دارد، پوشک پوشیده و پستانک می خورد، همچنین بازی و تیپ سازی روانشناس نیز در ادامه پرداخت به وجه عامه پسند اثر است و به طور کلی چنین کاراکترهای اگزجره ای، تناسبی با متن ندارند.

برخی کم دقتی ها نیز در اثر به چشم می خورد که البته قابل اغماض هستند، مثلا اینکه پلیس به ژان کلود و همسرش معترض می شود که حق ندارند فرانسوی صحبت کنند، در حالی که زبان فرانسه یکی از سه زبان اصلی لوکزامبورگ است.
بازیهای اثر یکی از موارد بسیار تاثیر گذاری بود که با توجه به تجربه کوتاه مدت بازیگرانش از شرح آن صرف نظر می کنم.
انتظار از چنین متنی بیشتر از چیزی است که در مجتمع خاتم رشت به روی صحنه رفت. اما در مجموع تماشای آن خالی از لطف نیست.
جا دارد اینجا به این نکته اشاره کنم که برای بنده تشخیص  عملکرد آقای محمد رسائلی و مجید مژدهی در مقام کارگردان به خوبی ممکن نیست، اثری که با کارگردانی آقای رسائلی به روی صحنه می رود بسیار شبیه اثر خود مژدهی است، گریم ها، انتخاب موسیقی و ...مثلا اگر به جای محمد رسائلی، این نمایش را مجید مژدهی کارگردانی می کرد تا چه حد متفاوت تر از چیزی می شد که به اجرا درآمد؟ همچنین حضور بسیار کمرنگ محمد رسائلی در رورانس های آثارش، این عدم تشخیص را پر رنگ تر می کند.

برای هر دو عزیز آرزوی موفقیت دارم

پی نوشتها:

1-در حقیقت دکارت و کانت مسئله را به این سادگی و خلاصه توضیح نمی دهند، هدف از این خلاصه سازی تنها شناخت اولیه مخاطب و آشنایی کلی با موضوع است

2- بنا بر عقاید کانت، هر آن چیزی خارج از دایره ادراک عقل، قابل شناسایی نیست

3- بیماری توهم و روان گسیختگی

نظر شما:

security code